| |

یک روز نیست عمری ست بگذار دل باور کند که افتاب هنوز گرم است شب را به فردا سپردم رفتم که پرواز کنم یک لحظه شوق سقوط یا پرواز مانعم شد رفتم که با شادیها سازش کنم این بار گلها را نوازش کنم گاهی عقل نقب میزد خودت را نباز انتظار زمان, خاطره میسازد شیرین ترین لبخند بر لبان اراده ام است که به هنگام تماشای صداقت رهگذر بشریت را می اشامم چقدر امروز مردم نفس کشیدند اکسیژن چقدر هوا را میمکید من کجای امروز بودم!؟ سرم آنقدر شلوغ بود که فراموش کردم هستم باورت میشود خودم را از یاد بردم! الان شب است و خسته از امروز حتما فردا بیشتر دنبال خودم میگردم لطفا یاداشتی در جیبم بگذار فردا پریسا فراموش نشود
|