
يك هجاي خسته پيش واژه هام نشسته
توي لحظه هاي بسته چشم به قلم من بسته
حس گنگ يك حرفه، خسته از هر چي جفنگه
گيج و پر از درد ه، رسته از غم آهنگه
رخوتي توي هجاشه ،صدا با بودنش مي پاشه
رهاتر مي خواد كه باشه ،اون ميخواد هجاي شاد شه
تو تقطيع واژه ها گم شده از واژه ها جدا ميشه
توي اين جدايي تك شده مهربوني پيشكش قلم شده
رنگ آرزوي شما ميشه كه حالا از واژه ها شده
جزئي از زندگي ميشه يك واژه يا يك هجاميشه
فكر تو داره ميسازه يك ترانه يا آوازه
ميتونه مرثيه سازشه يا با ترانه آشنا شه
اون حالا بين حرفاته يا كلام شاد يا كه غم به سرمي پاشه
يكي بياد واژه بسازه براي پريسا هجايي از دل بپاشه
اون كه شاد، شاد بسازه هر كي غم داره غم ميسازه
هر دو تاش دلنشينه هر چي از دله به دل ميشينه
پس دلتون شاد شاد شه هر چي هجاست شادي باشه
هر كدوم يك شادي باشه كه هجا از شاديت شاد شه