تبليغاتX
واژه رنگ زندگی است
واژه رنگ زندگی است

آنچه به قلم می آید می نویسم ...

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

دلتنگ

سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386-2:21 -پریسا


گريه اين گريه اگر بگذارد
با تن كاغذ خسته  اين بار سخن دارم
ميخواهم از اوج غزل گويم
اما درفتح غزل بيمارم
فتح معراج غزل كافي نيست
قافيه در دل شكسته است
لازم نيست
مينويسم همه ي  هق هق  شبهايم را
تا بداني كه سكوتم  همراهيست
به حريم خلوت  دستانم
اين ساز شكسته آشنايست
مينويسم از  ستاره از شب و ماه
كه برايم به همان  زيبايست
خسته ام از كوچه اي  درهم
پيچك كوچه ها پيچيده درمن
امشب  گرچه دلم تنگ است
باز هم آهنگم  آخرش خوش آهنگ است
هيچ دوست ندارم فكر كني
باز هم پريسا دلتنگ است
من اگر دلم تنگ شود حرفي نيست
اين روزگار پيش ميايد
گاهي  دلتنگي هم آهنگ است
تن كاغذ دگر جاندارد
ببين همش خش دار شد و ناله دار است
گناه دارد برگه كاغذهم
ننويسم تا آخرش هم بدون تيزي قلمم
نشود آلام درد و آه در آهنگم

لینک ثابت |

هواي طوفاني

چهارشنبه یازدهم مهر 1386-2:14 -پریسا


هواي طوفاني
 
 هوا طوفاني ست
هركسي ميخواست پناهي يابد
شيوه ها فرق مي كرد
هر كسي دل مي بست
يكي به شب دل بسته بود
يكي هم دل به دلي مي بست
كوله بار يكي سنگين بود
نپندار كه مسافر باشيم
نه!
فقط باد تند است
هوا طوفاني ست
باران مي بارد
حتي بر شيشه پنجره ي من
باز هم برقها رفت!
شمع شعله زيبايست
تا سحر با من مي ماند
آري!

بادامشب عاشق بود
عاشق برگ خزان
برگها هم عاشق  پيچش باد
بگذار خوش باشند
واي شعله شمعم  نه
او دوستدار باد نبود
بود؟!
نه!آري!نبود

                                                   پريسا

لینک ثابت |

تولد

یکشنبه یکم مهر 1386-0:42 -پریسا


دقيقه هاي دلتنگ ، ثانيه هاي لبريز
صداي پاي خش خش ، دختر ِ برگ و پاييز

گل پونه هاي وحشي ، نسترناي بي تاب
نگاه آبي ِ عشق ، دختر مهر و مهتاب

پنجره ها رُ وا كن ، برگا شدن طلايي
تكيه بده به ابرا ، دلا شدن هوايي

با ريتم ِ خيس بارون ، برقص ميون ِ باغچه
اُركيده رُ صدا كن ، براي خواب ِ طاقچه

تو حسرت ِ نگاتن ، پنجره هاي دلتنگ
همنفس ِ صداتن ، قنارياي خوشرنگ

خورشيد ِ ماه مهري ، نارنجي و طلايي
زردي عطر ليمو ، تلخي ِ آشنايي

چشماي جاده گريون ، صورت ِ كوچه خيسه
ستاره تا ستاره ، شب از تو مي نويسه

من بودم و تو بودي ، پرنده بود و پرواز
غزل ترانه مي شد ، تو كوچه باغ آواز


داشت مي گفت:
اولين روز پاييز بود
انتظار و اضطراب
چقدر امشب پراز درد بود
موج هوا گيج
پنجره خسته
چرا ماه طولاني تر مهمان شده بود!
عرصه اتاق تنگ شده بود
واژه ها در تكرار بودن و نبودن
اما من نبودم!
مادر بزرگ مي گفت
خسته از شب
خورشيد آمد
صبح غزل خواند
و گريه من
غزل آغاز زندگي بود
مادر بزرگ مي گفت:
نامم را پدر پريسا خواند
و تاريخ تولدم
روي
چهار چوب چوبي اتاق كنده كاري شد
او مي گفت:
من اولين آنها بودم
بهاري در پاييز
من پريسا بودم
و حالا پريسا هستم
و اولين روز پاييزاست
اما اين بار لبخند من
غزل آغاز زندگي پدر و مادرم است

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد کدهای جاوا اسکریپت بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

*
*
*
*
*
*
*
#FFFFFF
JavaScript Codes