|
 ببين لحظه ها را نگه داربگو آسمون آبي تر بشه قلم را برداربگوزندگيم رنگين باشه قشنگ تر بشه
نگذارهمه حرفها بد باشه محبت كشته بشه بگو بازم واژه خوب هست حرفها سبز تر بشه
بترس از روزي كه خوبي فقط تو قصه ها پيدا بشه بيا خوب باش و بگذار بدي خاك بشه
چرا سراغ محبت را تو قصه مي گيري نگذار اينطور بشه تو خودت قصه ساز محبت باش بگذار دنيا خوب بشه
دلم نمي خواد همش قصه بخونم مي خوام زندگيها قصه بشه دلم نمي خواد بگم شاهنامه آخرش خوشه از اول خوب بشه
جنگ تو شاهنامه باشه حرف آدماش رجز بشه حرف گرگ و ميش نشه فقط چوپون پيش گله خوب بشه
يكي تو شبي سرد فقط عابر بشه لكه هاي درد و ببينه از كوچه ها دلگير بشه
تو بلور چشمها اگه نگاه كني سبز بشه لكه هاي مرده اي نباشه سراي نور بشه
اما عابرا سنگ و مي بينند پس آخي چطوري بهتر بشه؟! اونا حتي چشمها شونا رو خورشيد بستند مي خواهي چي بشه!؟
مرور لحظه ها تو شمردن قدمات سخت بشه باز هم لحظه هات از خستگي دلسرد بشه
شقايق روي كاغذ زرد و بي جون بشه باران براي غصه مردم فقط شروع بشه
پژمردگي توي سوگواري دل باز بشه بيافته اشكي از كاسه چشم و زمين تر بشه
از اعدام تا تير باران تمام قصه ات بشه دوست داري مگه قصه بد تموم بشه!
پريسا قلمت را بردار نگذار چيزي بد بشه اگه همه دنيا هم بخواد بد بشه قصه زندگي خوب بشه
|