
اين بار ساعتم خواب مي رفت
دست و پايش خسته بود بي پا مي رفت
به صورتش آب مي پاشم تا بيدار بماند
آب در گير دست و پايش شد تا بيمار بماند
فكرم را تزريق كردم در رگهايش تا باز برود
سر سپرده شود به زندگي كردن راه برود
برايش گل مريم را در چمنزار خواستم بياورم
چمنزار مريم نداشت در گل فروشي رفتم بياورم
خواستم مهربان كنم عنكبوتي را شاد كنم
گفت مهربان شود از گرسنگي خواهد مرد چه كنم؟
راه را رفتم تا فاصله ها را از همه جا بردارم
خسته شدم از دوريها شكسته ها را بردارم
چشم رسيدو گفت سالهاست بين چشمهايم فاصله اي است
فاصله دو چشم را ديدم باور كن فاصله اي است
در دنياي صنعت دنبال پلكان رفتم
اين قرن به من خنديد و من دلگير رفتم
گفت در دنياي كه فواره هم باآسانسور مي رود
به دنبال كدام پلكان ذهن تو مي رود
از اين گردش گردون گردونه ساعتم نمي گرده
از اين روزگار من چرخش عقربه م نمي گرده
ساعتم هنوز گيج بود ازاين چيزها كه بايد ببيند
پريسا درك مي كند زشتي هم زيباست كه بايد ببيند