|
 بگذار گریه کنم نه برای تو که عشق و عقل در تو آشتی کرد ه اند که دستهای تو سبز است و آسمان تو آبی اینک می خواهم از تو ایستادن را بیاموزم ای بهار استوار
بگذار گریه کنم نه برای تو که برای فرا رسیدن مرگ از آسمان حادثه می بارد و تو به سمت عشق راه می روی و از خدا روشن می شوی
بگذار گریه کنم نه برای تو که وقتی نه من بودم و نه تو یادت را پر آوازه کرده بودی برای عاطفه ای که نیست و پريسايي که فانوس به دست درشهري از شهرهاي شما به دنبال عاطفه مي گشت
بگذار گریه کنم برای انسان قرن خودم انسان کج و معوج انسان مربع انسان واژگون و انسانی که برای جنایتش هورا می کشد و برای اشکها ، لبخند می زند جاهل است انسانی که ماه را رفته است اما دلش را طی نکرده است و دنیایی که به خوا ب رفته و در همه واژگون شده دست و پا می زند قلب را در دموکراسی الک کرده و مودب تر از همیشه مظلومیتت را برای همیشه اجتناب نا پذیر کرده است |