آهای
ای کسی که آن طرف نشسته ای
نگاه می کنی
سلام
منم ،
منی که هی به های و هوی این جهان بو گرفته گوش می کنم
کسی برای کوچ کردن از میان این تراکم سیاه بی خدا
نبسته کوله بار
و رسم کهنه ی سلام
مثل رسمها و شکل های منزوی
به آخرین صدای خود نگاه می کند
من آب می شوم
من از صدای گریه های نا خوش زمین و باد و آتش آب می شوم،
من از صدای ناله ی تمام آبهای روی گرده ی کشیده ی زمین ،
آب می شوم ،
چرا دوباره مثل من به آسمان نگاه می کنی،
آهای ،
ای کسی که آن طرف نشسته ای
گاه گاه گریه می کنی برای قاه قاه خنده های شوم مرده ها ی بو گرفته ای که روی خاک راه می روند ،
چرا به گورها نمی روی که زنده های سال های مرده را به مرده های شهر ها نشان دهی ،
چرا به مرده ها که گورهایشان در اوج مسند ریاست است
باز هم سلام می کنی ،
آهای ای که آن طرف نشسته ای
من از بریدن گلوی کودکان روح حرف می زنم ،
تو ای که آن طرف نشسته ای
ببین
همیشه وقت نیست ،
فکر کن به خلوت قدیم آسمان و چهچه پرنده های خوب
تو ای که آن طرف نشسته ای
دوباره گوش کن ،
صدای گریه ی درختهای باغ می وزد به گوش باد ،
کجاست خلوتی
من به انجماد قرن خو نکرده ام ،
کجا نمی شود به باغ مرگ هدیه داد و خانه ساخت ،
تو ای که آن طرف نشسته ای
من از شکوه برج ها و شهر ها هنوز هیچ لذتی نبرده ام
هنوز من به باغ های نیمه سبز هم سلام می کنم
هنوز من به شکل کوچه باغ ها نگاه می کنم
فکر می کنم نمی شود نرفت زیر این درخت و آن درخت
اگر کسی دلش گرفته از دروغ
به من که کشته می شود دلم به خاطر درخت های صادق صمیمیت
ندا دهد که شانه ها و اشک هایمان برای هم مقدس است
به جای من به باغهای سبز و زرد
سلام کن بگو دلم برایشان همیشه تنگ می شود
من آخرین امیدهای سبز را به باغ هدیه می دهم